به تنهایی سلام کنیم تنهایی تقدیر ماست.

تولدم مبارکخجالت

دیروز روز تولد مجازی من در دنیای اینترنت بودقلب. درست ۱۳ تیرماه سال ۸۲ بود که من در قالب وبلاگم متولد شدم. الان پنج سال گذشته و من وارد شش سالگی شده ام.  یادداشت زیر رو هم به عنوان شیرینی تولد وبلاگم به همه قلبقلبقلبدوستایقلبقلبقلب واقعی و مجازیُ دیده و ندیدام تقدیم می کنمقلبقلبقلب

 

تقدس زدایی

آیا عشق امری ارادی است؟ آیا ما تصمیم می گیریم که عاشق کسی باشیم. آیا دوست داشتن امری اختیاری است؟ آیا ما اراده می کنیم تا کسی را دوست بداریم؟ نفرت چطور؟ آیا نفرت ما از دیگران امری ارادی و اختیاری است؟ واقعیت این است که این احساس تا حدود بسیار زیادی تحت تاثیر شرایط زمانی، مکانی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و حتی سیاسی مختلفی است که ما در آن قرار داریم. اگر صبح آن روزی که بسیار زیبا می نمودی، یک دمل چرکین گنده زیر چشمت خودنمایی می کرد، آنوقت .... . اگر آن روز موقع پیاده شدن از تاکسی یا اتوبوس یک چاک بزرگ به شلوار یا مانتوی او می افتاد شاید اصلا از آن خیابان رد نمی شد و آنگاه ... . یا کافی بود در شهر یا رشته دیگری را برای ادامه تحصیل انتخاب می کردی تا برای همیشه ..... . آیا بیسوادی دیگران نبود که کم سوادی مرا از چشم تو پنهان کرد؟ شاید اگر همون لحظه تاریخی، خانم یا آقای دیگری یا من یا تو احوالپرسی گرمی کرده بود حالا دیگر ... . باور کن زشتی دیگران بود که نازیبایی ما را زیبا نمود. شاید صداهای زمخت دیگران کنار تو یا حتی اطرافیان من بود که صدای معمولی ما را اینقدر دلنشین و جذاب در گوش ما آراست؟ آه اگر تنهایی من نبود آیا شبیخون حجم تو می توانست چنان که می نمود لبریزم کند؟ آیا این کوچکی قلب من نبود که بزرگی روح تو را در یاد من صد چندان کرد؟ آیا سردی نگاه دیگران نبود که باعث شد خورشیدی از چشم تو بر من طلوع کند؟ آیا سیاهی دیگران نبود که خاکستری وجود مرا در چشم تو سپید کردسوال

ما اینها را می دانیم، اما نمی خواهیم باورشان کنیم. چرا؟ شاید چون احساس می کنیم با تردید در تقدّس عشق و معشوق این خود ما هستیم که زیر سوال می رویم. غافل از اینکه ما چیزی را که معلول حوادث پیش پا افتاده بسیار بود، در چشم خود آراستیم و مقدس جلوه دادیم تا احساسِ بودن بکنیمناراحت. تا خودمان را فریب بدهیم که این ما هستیم که که این چیز عزیز و مقدّس را کشف کرده ایم و مالک آن شده ایم. ما خودمان را با دیگران تعریف می کنیم چون تعریفی از خود نداریم. ما وقتی علامت سوال مقابل خودمان را می بینیم رنج می بریم و سعی می کنیم بلافاصله آن را با چیز یا کسی پر کنیمناراحت. ارزش ما به اندازه چیزها و کسانی است که داریم، ما فی نفسه ناتوان از ارزشمند بودنیم. اگر دیگران از ما تفریق شوند، باقیمانده صفر خواهد شدگریه. ما از صفر بودن یا همان بودن بی دلیل رنج می بریم و «عشق فراموشی رنجهای بودن است».

من این یادداشت رو تحت تاثیر فیلم عشق! و فلسفه مخملباف نوشته ام. واکنش ما نسبت به این یادداشت یا فیلم می تواند بسته به شرایطی که در آن قرار داریم بسیار متفاوت باشد. اگر از چشم عاشق نگاه کنیم احساس بی چیزی به ما دست می دهد. متوجه می شویم مدت طولانی خودمان را با چیزی که شرایط به ما بخشیده است فریب داده ایم. اگر از چشم معشوق هم نگاه کنیم، احساس ناچیز بودن به ما دست می دهد و متوجه می شویم ما آنچنان هم که فکر می کردیم تحفه نیستیم. این شرایط بیرونی بوده که ما را در چشم عاشق، خوب جلوه داده است.

پیام اصلی این فیلم از نگاه من، تقدّس زدایی از عشق، بازگشت به خویشتن و کشف تنهایی خود و دوست داشتن آن بود. باید از روابط عاشقانه تقدّس زدایی کرد. هیچ رابطه عاشقانه ای مقدّس نیست. تقدّس روابط عاشقانه، به مرور زمان و بر اثر حضور عقل و زوال احساس و نیز از همه مهمتر تغییر شرایط عاشقانه بیرونی که تحت اختیار ما نیست بتدریج کمرنگ می شود. طرفین رابطه عاشقانه در مواجهه با چنین فضایی احساس افسردگی شدید می کنند، چون احساس می کنند چیز بسیار ارزشمند و مقدّسی را از دست داده اند. در حالیکه تقدّس مورد اشاره، ساخته دست خود آنان بوده و می توانست چنین که می نماید نباشد. اکثریت قریب به اتفاق آدمها در مواجهه با چنین حس و حالی به جای آنکه به تنهایی خوشامد بگویند، به رابطه ای دیگر سلام می کنند و عشق بظاهر مقدّس دیگری خلق می کنند و بعد از مدّتی دوباره این چرخه تکرار می شود و چه بسا تا پایان عمر هم متوجه نشوند. تنها عدّه معدودی از آدمها هستند که می توانند این راز را کشف کنند و باز قلبعدّه بسیار اندکیقلب هستند که توان به تصویر کشیدن آن را دارند.

تقدّس زدایی از رابطه عاشقانه برخلاف آنچه که در پایان فیلم با آن مواجه می شویم به معنای قطع رابطه (به معنای عام) با معشوق نیست، بلکه تغییر شکل رابطه از نوع عاشقانه به دوستانه است. این تغییر و تحول بسیار بسیار دشوار است چون ممکن است ما مثل همه موارد دیگر در اینجا نیز خودمان را فریب بدهیم و رابطه عاشقانه را در لفّافه رابطه دوستی ادامه بدهیم، لذا عملا باید تا مدّتی نا معلوم در سکوت و تنهایی کریشنامورتی وار زندگی و خود را از نو تعریف کرد. کوچکترین روزنه امید به بازگشت به معشوق نمی گذارد سکوت و تنهایی مورد نظر چاره ساز شود. منتهی به تصویر کشیدن مرز باریک عشق و دوستی به گونه ای که مخاطب هم دقیقا همان برداشت کارگردان را داشته باشد در یک فیلم سینمایی عملا بسیار دشوار است. شاید برای بیان چنین مضامین عمیقی باید به نمایش و تئاتر متوسل شد اما ناگفته پیداست طول مدت اجرای این نمایش به اندازه تمام زندگی خواهد بود که هیچ تماشاگری هم جز خود ما توان تماشایش را نخواهد داشت.

آه قلبقلبقلبای عزیزقلبقلبقلب شاید اگر فقر ما نبود، ناچیز عشق در چشم ما، چیز جلوه نمی کرد. به تنهایی سلام کنیم، «تنهایی تقدیر ماست».

مطالب داخل گیومه از دیالوگهای متن فیلم است.

 

نتایج امتحان مبانی جامعه شناسی

شاخصهای آماری مربوط به درس مبانی جامعه شناسی دانشجویان رشته آمار

 

نمرهپایانی

تعدادنفرات

24

کمتریننمره

4.62

بیشتریننمره

17.29

میانگینکلاس

11.54

انحرافمعیار

3.12

کشیدگی

-.12

چولگی

-.33

نمرات زیر 10

8 نفر

نمرات بین 10 تا 12

5 نفر

نفر اول

طبسی نژاد

نفر دوم

میرسیدی

نفر سوم

/ 49 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

به نظر من نویسنده قبل از هر چیز باید تعریف شفافی از عشق ارائه کنه تا هرکس از دید خودش چیزی که تجربه ی خودشه رو توجیه یا رد نکنه. ولی از تعابیر متن احساس می کنم منظور از عشق علاقه ی بین مرد و زنه که از نظر من یه نوع شبیه سازی کمال زیبایی یک زن در دید یک مرده. از نظر من از اونجا که کمال زیبایی طبیعت خلاصه شده در یک زنه,مرد و زن اگه بخوان به تعالی بالاتری فکر کنن برای سیر تکامل طبیعیشون نیاز به یه همچون تجربه ای دارن,هر دو. ولی چون در مراحل انسانی نه طبیعی یک زن مثل مرد انسانه و ناقصه پس این رابطه بعد از یک دوره باید به شکل همکاری تبدیل بشه که یک امر صرف انسانیه و دستاورد تمدنه که میشه گفت همون ازدواجه که با هم میمونن.وقتی مولانا میگه این عشق ها تمرین عشقه و یا نیچه میگه قبل از انسان کامل بودن حیوان کامل باش فکر می کنم منظورشون اینه!!پس من نظر کیوی و لادنو تا حدی قبول دارم.[چشمک]

کیوی2

اینم مال محمد[ماچ]

دریا4

تقدیم به لیلای عزیز[قلب] دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چکار می توان کرد؟.... خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی هزار سال زیسته است. و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید. آنگاه سهم یک روز را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.

دریا5

[گل]او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود. می ترسید زندگی از لابه لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند............. او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما........ اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید کفشدوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد ، و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز کسی در گذشت , کسی که هزار سال زیسته بود .

دریا 6

دریا 5 ادامه دریا4 است.[قلب][ماچ]

لیلاامیرپور

ازفدم زدن توجاده های یکطرفه خسته نشو چون حتی اگه به چیزی که می خوای نرسی،به خودت می رسی! به شگفتی شناخت!

تكتم

"آنچه شما عشق مي ناميد ، ديوانگي هايي است كوتاه و زناشويي تان حماقتي است دراز ، پايان بخش اين ديوانگي هاي كوتاه ."

مجید

1- سلام به همه دوستای خوبم[قلب]. ممنونم بخاطر این همه تبریک تولد[قلب] 2- من نظرات همه تون رو خوندم. بخشی از این اختلافات مربوط به تعریف متفاوتی است که از عشق در اینجا وجود دارد. برای افرادی که عشق اوج دوست داشتن استف بیمارگونه بودن رفتار عاشقانه مقبول نیست. من و برخی دوستانم که همنظر هستیم این بیمارگونی را بر اساس نظر روانشناسانی مثل اریک فروم و سایرین می گوییم. 3- نقد فیلم مخملباف هم از دیدگاه از دیدگاه شخصی خودم صورت گرفته و من بر خلاف دوست عزیزم آقای علیزاده معتقدم سینما یک ابزار است می خواهی در آن سخنرانی کن و می خواهی آواز بخوان یا مستند نشان بده. مهم این است که هیچکس مجبور نیست به تماشای تو بنشیند. من فکر می کنم اگر راه بر تریبون بسته باشد عوام ساکت می نشینند اما خواص از نبوغ خود برای ابداع وسیله جدیدیا استفاده جدید از وسایل قدیم استفاده می کنند.

سحر

سلام! اول از همه تولدتون مبارک یه حس غریبی نسبت به این نوشته دارم که در قالب واژه نمی گنجه. من معتقدم که انسان با تمام پیچیدگی هاش به تنهایی کم ارزشه و در واقع انسان چیزی نیست جز تفکراتش و تعاملات و روابطش و عملش و این ها هیچ کدوم بدون حضور دیگران معنی پیدا نمی کنه. پس اگه ما در کنار دیگران و با هم معنی پیدا می کنیم عشق و یا به تعبیری دوست داشتن به ما معنی میده و رنج نبودن رو از ما می گیره. خوب چرا همچین عشقی مقدس نیست؟ مگه ما نمی دونیم که ضعف داریم؟چه اشکالی داره که به کمک دیگری خودمون رو بشناسیم و ضعف هامون رو برطرف کنیم؟

رضوان

برام مفاهیم جدیدی بود باعث شد شک کنم شاید ....فیلم را میشه برای دانلود بذاری