اشرف مخلوفات

بعضی حرفها خیلی عجیب روی من تاثیر می گذارند. تا مدتها گاه و بیگاه یادم می آیند و مدام به من تلنگر می زنند. مثل زلزله های ده ریشتری هستند که اساس تفکرات قبلی آدم رو به هم می ریزند و به خود پیشین ات شک می کنی. توی یه جمعی بودیم یک نفر درباره اخلاق محیط زیست حرف می زد خطاب به اشرف مخلوقات یعنی ماها. می گفت آدمی را تصور کنید که از کره ای دیگر آمده و رفتار ما آدمیان را نسبت به سایر گونه های هستی (اعم از گیاهان و جانوران) ببیند حتما شگفت زده خواهد شد و ما را بخاطر رفتار نامناسب مان مواخذه خواهد کرد. ما به علت نحوه اجتماعی شدن مان، برای مغز بزرگ خود (در مقایسه با سایر گونه های زیستی) ارزش بیشتری قائل هستیم و حس خودبرتربینی ویژه ای نسبت به سایر موجودات داریم.

این حرف برای من خیییییییلی تکان دهنده بود.  رفتار من اگرچه نسبت به سایر موجودات تقریبا همیشه توام با ملایمت و نرمی بوده اما احساس می کنم همواره آمیخته با نوعی ترحّم بوده. اگر هم ترحّم نبوده یه جورایی تو مایه های نگاه از بالا به پایین. احساس می کنم اشرف مخلوقات را اشتباهی تفسیر کرده ایم. اشرف مخلوقات مسئولیت بیشتر در مقابل سایر مخلوقات دارد. همه گونه های زیستی به اندازه ما حق حیات دارند. ما در موضعی برابر با آنها قرار داریم. نه پایین تر نه بالاتر. من تا حالا از این پنجره به جهان هستی نگاه نکرده بودم. احساس می کنم دوباره باید جهان را نگاه کنم. باید از نو گلها، گیاهان، درختان، جنگل، رودخانه، دریا، صحرا، پرندگان و انواع حیوانات را تماشا کنم.

من بر این باورم که آدمها چهار دسته اند. عده ای هنرشان پنجره ساختن است و عده ای دیگر کارشان دیوار کشیدن. دسته سوم چشم به پنجره ها می دوزند و نیمه روشن جهان را می بینند و دسته آخر چشم بر دیوار دارند. من شیفته مرام دسته اولم و تلاش می کنم از آنها باشم. با اینحال اگر نتوانستم پنجره ای بسازم جایم در دسته سوم است. تعداد دسته اولی ها خیلی کم است. اما هیچوقت تعدادشان صفر نمی شود. دیوارها همیشه تکراری اند اما پنجره ها همیشه تازه و متنوع.  با اینحال باید نگران عادت باشیم. پنجره ها بعد از مدتی به قدری گرد و غبار می گیرند که به دیوار تبدیل می شوند. چون ما خیلی زود به همه چیز عادت می کنیم و حواس مان کرخت می شود و چشمایمان نمی بینند و گوشهایمان نمی شنوند و دستان ما لمس نمی کنند و زبانمان از کار می افتد و هیچ بویی را نمی شنویم. یا باید غبارزدایی کنیم از پنجره هایمان و یا باید دنبال پنجره ای جدید باشیم و در عین حال تا می توانیم فاصله مان را از پنجره کم کنیم تا از زاویه بازتری بیرون را تماشا کنیم. حتی باید تلاش کنیم خودمان پنجره ای بسازیم. هر یک از ما می تواند پنجره ای باشد به روی جهان. .

 نوستالژی

تالش که می آییم، فرصتی فراهم می شود تا تازه های موسیقی محلی را گوش بدهم. بدون استثنا هر وقت که گوش می دهم یه حس عجیب و غریبی به من دست می دهد. اندوهی مبهم که هرچی فکر می کنم ریشه اش رو نمی تونم پیدا کنم. تا به حال بارها و بارها به این موضوع فکر کرده ام. آیا مرا یاد نیستانی می اندازد که از آن جدا شده ام؟ این که حس مولانا بود. علی اظاهر مولانا وقتی ناله های پرسوز و گداز نی را شنید حزنش را اون شکلی که همه می دانیم به زبان شعر آورد.   آیا فردوس برینی را نداعی می کند که آدم از آنجا مرا به این خراب آباد آورد؟ نه این هم تعبیر حافظ است.  این هم حس و حال حافظ در مواجهه با غریبی غربت است. احساس می کنم اینجور نواها آدم را یاد گمشده ای می اندازد. آدمهای زیادی را می شناسم که دنبال گم کردن چیزی را دارند. چیزی که نمی دانند چیست. شبیه خیابانگردها یا وبگردها به هزار جا سرک می کشند حتی بعضی جاها اندکی توقف می کنند و با عده ای هم صحبت می شوند اما هیچکس و هیچ چیز نمی تواند برای مدتی طولانی راضی شان کند. به چشمهایشان عمیق که نگاه می کنی اندوهی پنهان را در آنها حس می کنی. دور و برم را که نگاه میکنم شادی و سرخوشی خیل متوسط آدمیان  را که می بینم خوشحال می شوم. آنها یا چیزی را گم نکرده اند یا گمشده شان در مقیاس انبوه تولید شده و در دسترس است. خدا، قرآن، نماز، حرم، مسجد، خونه، ماشین، پول، سفر، غذا، شوهر، همسر، فرزند، کار، سیگار، موسیقی، فیلم. خوشا به سعادتشان. اما آدمهایی که خییییییییلی به من نزدیک اند همگی چیزی را گم کرده اند ولی هیچکس نمی داند چه چیز. آنها به تولیدات انبوه دیگران، دلشان، خوش نمی شود. من بر این باورم که مهمترین رسالت هر یک از ماها این است که گمشده مان را خودمان بیابیم و از تلاش و کوشش در این راه نامید نشویم. جوینده یابنده است.

سفر

عید همه شما دوستای عزیزم مبارک. این هم عیدی من به شماقلب.

طبق معمول همه سالها عید آمد و راهی شمال شدیم. مسیر سفر فوق العاده بود.

این یکی هنوز نرسیده به جنگل گلستانه.

این یکی هم جاده میان جنگل. جا برای توقف نبود و در حین رانندگی عکس انداختم.

این یکی رو تماشا کنید. من نمی تونستم نگه ندارم برای تماشا.

یا این یکی رو که دم غروب رسیدیم به فریدونکنار  و منظره غروب و ماهیگیرهای لب دریا.  خیییییییلی رویایییییییییی بود. جای همه دوستا و شاگردای عزیزم خالی.

یا این یکی که فردایی اش رفتیم جاده اسالم خلخال. این درختا بی صبرانه منتظر گرمی بهار بودند.

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهی

استاد نازم رفتار ما آدمها گاهی نه تنها نسبت به سایر موجودات بلکه گاهی نسبت به انسانهایی که هم شکل و هم رده خودمون هم هستن ترحم آمیز یا به تعبیر شما یه نگاه از بالا به پایینه.این یکی دیگه خیلی فاجعه است - فکر کنم اون آدمی که از سیاره دیگه اومده اگه این رفتار ما رو ببینه دیگه تا ابد دهانش از تعجب بسته نشه. یک مصداق برای این حرفم دارم.چند وقت پیش ترها داشتم اخبار گوش می کردم که ای کاش این کارو نمی کردم-چون کلی اعصابم خورد شد.گوینده اخبار ورزشی خیلی با افتخار و با لبخند مضحکی این خبرو خوند:" لیست زشت ترین فوتبالیست های دنیا اعلام شد. رونالدینیو در این لیست در رده سوم و 1 نفر دیگه که اسمشو نمی دونم در رده اول قرار گرفت" وااااااااااااای.برام غیر قابل تصور بود.آدما تا چه حد اومدن پایین- دیگه حتی نوک دماغشونم نمی بینن- به کلی چشماشونو بستن. همونجا بلافاصله گفتم برای ایران متاسفم.حالا بقیه این خبرو خوندن-چه لزومی داشت شما که تو خیلی از چیزا ادعاتون می شه این خبرو بخونین.چند ثانیه بعد گفتم: نه بابا... نه تنها برای ایران بلکه برای تمام دنیا- اصلا برای نوع بشر متاسفم. من نمی دونم این زشت و زیبا یعنی چی؟ چ

ماهی

چرا اینقدر آدما سطحی بین هستن؟ اصلا آدما چه معیاری برای زشت و زیبا دارن؟ اصلا چرا همشون یک معیار دارن؟ خلاصه ی مطلب اینکه منم با جرات و افتخار یک چند سالی هست که یک پنجره نو برای خودم ساختم و از این پنجره که به بیرون نگاه می کنم در وهله ی اول همه رو... همه رو زیبا می بینم و رو معیاری که اکثر قریب به اتفاق آدمها برای زیبایی می شناسن و اونم ظاهره یک خط بزرگ و عمیق کشیدم. واقعا که خیییییییییییییلی لذت بخشه. آخی... دلم راحت شد.به چند نفری این حرفا رو زدم-اعم از خانواده خودم و چند تا از دوستای دانشگاه- ولی هیچ کدومشون اونجوری که می خواستم حرفمو نفهمیدن. از اونجا که می دونستم شما هم پنجره ساز هستین - گفتم به شما می گم بلکه لا اقل یک نفر به حرفام گوش کنه نه اینکه فقط بشنوه . فقط دنبال یه فرصت می گشتم که اونم پیدا شد.

ماهی

راستی من به خیلی از شهرها سفر کردم الا شمال که هر سال می خوام برم قسمت نمی شه.[ناراحت] (البته بیشتر دوست دارم روستاهای شمال برم با اون رسم و رسومات قشنگشون- اون زنهای چادر به کمر بسته- اون علفهای خیس و بارون خورده و...) امسالم می خواستم برم ولی انگار بازم قسمت نبود[ناراحت] این دریا هم می دونه خیییییییییییییییییلی دوستش دارم باهام لج کرده- اصلا فکر نمی کنه من یه ماهی ام و بزرگترین آرزوم رسیدن به دریا هست. البته تا حالا دریا رفتم اما به نظرم دریای مازندران یه اصالت دیگه ای داره. خلاصه اینکه شما که هر سال می رین اون طرفا سلام منم به دریا برسونین- بگین این رسمش نیست[ناراحت][دلشکسته] روزهاتون همیشه بارونی استاد خوبم [قلب][قلب][قلب]

شاگرد كوچولو

سلام استاد. اول سال نو به شما و خانواده محترمتان مبارك باشه . استاد خوش به حالتون رفتين شمال. شمال توي بهار خيلي قشنگ ميشه . ترو تازگي خاصي پيدا ميكنه.

یکتا

استاد خوبم،با یه عالمه آرزوهای بزرگ و سبز ،عید بهتون تبریک می گم. استاد اعتراف می کنم،امسال با 9ماه شاگردی سر کلاس شما ، بهترین سال دانشجوییم بود.[قلب]بعد 4 سال دوباره حس کردم ،یه معلم دلسوز دارم که با عشق[تایید] و رضایت دنبال اینه که ما را به یاد گرفتن واداره[دست]. تجربه ی فوق العاده ای بود.یه دنیا ممنون مرسی[قلب][قلب]

یاهو

استاد ایلیا (پیمان فتاحی) کیست و از چه می گوید؟ بعد از 12 سال، بخشی از سخنرانی های عمومی و بیوگرافی استاد ایلیا منتشر شد آموزش‏هاي عمومی ايليا «ميم» درباره حضور الهي، تجربه عشق الهی، احياء روح، انقلاب دروني، نور زنده، هدايت الهي و زندگي متعالي و همچنين آموزش روش‌هاي تفکر و مباحثي مانند علم موفقيت، ازدواج هماهنگ، تغذيه نوراني، کلام خلاق، روش‌ها و سبک‌هاي مبارزه باطني، روشهاي سخنراني و نويسندگي و تحقيق، نشانه شناسي در طبيعت، روشهاي درمان ديناميکي، تفسير و تحليل متن و روشهاي انسانشناسي است، اما عمده سخنراني‌هاي عمومي به مبحث معنويت الهي و معرفت باطني اختصاص داشته است. برای آشنایی بیشتر به کتب و فیلم ها و اخبار جمعیت ال یاسین مراجعه کنید و به دیگران نیز معرفی کنید. www.revayatgaran-iliya.blogfa.com www.entesharat-saay.blogfa.com www.yaasin-times.blogfa.com

748

سلام عکسهای جالبی انداختی امیدوارم موفق باشید.

راحیل

از حرف هاي صادقانه و زيبات لذت بردم و مشتاقانه در لينك هام قرارت دادم خوشحال مي شم سري به من بزني و اگه تو هم لذت بردي من و لينك كني yavareman.mihanblog.com

نهانخانه

كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها، به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب، كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم . نهيب زد دريا، كه : - « مرد ! اين همه در پيچ تاب آب مگرد ! چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي ! مرا در آينه آسمان تماشا كن ! دري به روي خود از سوي آسمان واكن ! دهان باز زمين در پي تو مي گردد ! از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن ! زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش ! بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن باسلام وبلاگ زيبا وپر محتوايي داريد از مطالبت لذت بردم خوشحال مي شم به من سر بزني

شهرزاد

استاد بزرگوارم، گفته اید بر این باورید آدمها چهار دسته اند. من هم دوست دارم روزی هنرم این باشد که پنجره بسازم.