مهاجرت معکوس

...

چندان دخیل مبند که بخشکانی‌ام ازشرم ناتوانی خویش
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درخت‌ام
موجی
در آبکندی
و جز این‌ام هنری نیست
که آشیان تو باشم …
تخت‌ات و تابوت‌ات.

...

شاملو

 

اومدم به همون خونه قدیم خودم. انگار برگشتم به روستای کودکیم. کلی خاطره دارم با این خونه. توی این خونه. روزهای بی همزبانی. روزهای تنهایی. تنهایی عمیق و دوست داشتنی. سایت برای من مثل خونه ی توی شهر آهن و سیمان بود. مخصوصا این اواخر که به هیچوجه باز نمی شد. طفلکی شاگردم علی. اونوقتا که کوچیک بود کلی زحمت کشید برای راه انداختنش. ولی از وقتی یاهومیلم هک شد همه مدارک سایتم از دست رفت هیچی راهی برای ورود به کنترل پنلش ندارم. حالام علی بزرگ شده و سرش از بس شلوغه حتی فرصت نمی کنه یه سری به میل باکس خودش بزنه و یوزرپسوردای کنترل پنل سایتو واسم بفرسته تا بدم یکی درستش بکنه. دیگعععع. خب وقت خونت یه کلید داشته باشه و اونم دست یه نفر که اونم اینجا نیست اونور آبه خب همین می شه دیگه. یعنی واقعا علی اگه ایران می موند باز هم ای میلا و پی ام های منو توی یاهو و فیس بوک بی پاسخ می ذاشت؟ 

اصلا سایت چه معنی داره؟ همین وبلاگ مگه چیهلبخند. مهم اینه که جایی باشی و بنویسی. حرف بزنی. بی آنکه منتظر مخاطب باشی. 

اون شعر بالا رو برای علی عزیزم نوشتم که بیش از حد توان عاطفی به اش دخیل بستم.

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
عارفه

سلام استاد سال نو مبارک. من دیگه خجالت کشیدم ایمیل بزنم سراغ سایت بگیرم گفتم یه سر بزنم اینجا شاید خبری باشه.اومدن به این خونه هم مبارک

نیما هاشمی

سلام آقا مجید من و شما ، نه همشهری هستیم نه هم رشته ای، نه همسایه و نه شاید حتی هم احساس . اما من وقتی شما را بیاد می آورم احساس خوبی بهم دست می ده . احساسی که ادم از دیدن چیز ای خوب بهش دست می ده شاید برای اینکه من و شما هم طبقه ای هستیم . طبقه سوم خوابگاه فردوسی . خوب اگه هم طبقه ای نبودیم یکی از ما می رفت یک خونه می گرفت و انوقت من از این احساس خوب محروم می شدم. آنجا مثل یک جهان کوچک بود که همه جور آدم درونش زندگی می کرد . و من برای خودم توی اتاق ها گشت می زدم . وقتی دلم واسه یکرنگی و صداقت و کمی حرف حساب و شعر تنگ می شد اتاق شما جزء بهترین ها بود . بک جمله از شما یادم هست که گفتید دوستی های دانشجویی هیچ وقت ادامه پیدا نمی کنه . خوب شاید برای اینکه نیاز مادی و عاطفی به هم ندارند و شاید هم وقتش رو ندارن که برای هم دیگه وقت بزارن . شایدم دچار روز مرگی می شن . اما از نوشته هات معلومه که هنوز همون عاطفه وصمیمیت سابق را داری . من اسمت رو فراموش کرده بودم اما یادت رو نه . چند سال پیش که از تالش بقصد آستارا رد می شدیم به همسرم گفتم من اینجا دوستی دارم که خیلی عاطفی بود و همیشه دلتنگ پسرش. اما خودم تو ذهنم ی

فریال

خوش اومدین ... استاد عزیز[لبخند]

شهرزاد

مهم اینه که جایی باشی و بنویسی... بی آنکه منتظر مخاطب باشی... استاد این جمله واقعا جمله ی قشنگیه... به دلم چسبید.... هایلایت کنید هر کس اومد تو وبلاگتون این جمله رو حتما ببینه و بخونه.

ندا

شاید اونم ایمیلش هک شده که ایمیل های شما رو نمی بینه!