برگزیده نوشته های سایت خودم

هم ریشه در خودبزرگ بینی من داشته باشد که حرف دیگران را حمل بر عادت آنان می کنم و حرف خود و دیگران نزدیکم را ناشی از تامل و تفکّرات شخصی! ولی هر چه باشد نوعی خوش بینی در جمله باز هم به خیر گذشته وجود دارد. خوشبختانه عصر تبیین ربّانی اگوست کنتی در تصادیف و دزدی به سر رسیده و کسی نیست بگوید خدا خواست اینطور بشود. تا مدتها خدا تنها کسی بود که تمامی خطاهای ناشی از کم تجربگی خود و دیگران را به گردن او می انداختیم.

کتاب فوق العااااااااااااااادّه تامّل برانگیز «وقتی نیچه گریست» را که یک رمان آموزشی در حیطه روانشناسی است و یکی از شاگردان بسیااااااااااااااار عزیزم به ام هدیه داده، می خواندم. این کتاب به طرز بی نظیری جذّاب است. آمیزه ای از واقعیت و خیال. شرح حال رویارویی پزشکی به نام برویر است که به کمک شاگردش زیگموند فروید قصد درمان افسردگی فیلسوف معروف، نیچه را دارد. نیچه ای که به شدّت در مقابل کمک های دیگران ولو به قصد درمان مقاومت می کند. لذا آنها این کار را باید بطرز بسیار ظریف و ماهرانه ای انجام دهند. گفتگوهای این سه در این رمان بسیااااااااار جذاب و تامل برانگیز است.

در جایی از اوایل این کتاب دکتر برویر وقتی غرق خیالات و اندوه می شود به یاد توصیه پزشک معالج خود می افتد که: بیرون را به درون راه بده. این جمله در نگاه من خییییییییییلی نافذ و عمیق است. ما وقتی غرق خیالات و اندوه هستیم تمامی حواس پنج گانه مان مختل است. خواهش می کنم کمی به لحظاتی که دچار اندوه بوده اید فکر کنید. در این لحظات شاخکهای ما در خاموشی کامل به سر می برند و هیچ پیامی را از محیط دریافت نمی کنند. حتی عجیب اینکه بعضا به مخدّرهایی هم پناه می بریم تا پیله ای از خلاء به دور ما بتند و بی حسی و خاموشی شاخکهای مان را طولانی تر کند. شاید خاصیت ضربه این است که ما را در واکنشی تدافعی در خود فرو برد. در هر صورت یکی از توصیه های مهم در مقابله با چنین وضعیتی این است که بیرون را به درون راه بدهیم. خب حالا چگونه بیرون را به درون راه بدهیم. باید به منافذ و گذرگاههای ورود توجه بیشتری بکنیم. باید بیرون را به دقّت تماشا کنیم و اصوات را کامل گوش بدهیم. ما غالبا از بوها غافلیم. گویی شامّه ی ما فقط بر سر سفره های جدید یا اماکن متعفّن کار می کند. دستهای ما گویی فقط برای گرفتن کار می کنند نه برای لمس کردن.

احساس می کنم این توصیه ها کافی نیست. یعنی در مواجهه با اطرافیانم به این نتیجه رسیده ام که هنوز اجرایی به نظر نمی رسد. عادتهای آنها بسیار قوی است. عادات به شدت مانع تغییر و تحوّل هستند. من فکر می کنم مناسبترین افراد برای تغییر عادات بچه ها هستند. باید به بچه ها گوش دادن، تماشا کردن، بوییدن و چشیدن و لمس کردن را آموزش دهیم. مثلا بین آنها مسابقه بگذاریم که هر کس بتواند اصوات بیشتری از محیط بشنود جایزه بگیرد و بعد این توانالیی آنها را در نزد افراد مختلف بازگو و تایید کنیم. مثلا یک چیزی در معرض دیدشان بگذاریم و از آنها بخواهیم هر چه در آن تماشا می کنند نام ببرند. ازشون بخوایم چشماشون رو ببندن و اشیا رو از روی بوهاشون تشخیص بدن. یا فقط با لمس کردن تشخیص بدن.

ولی افسوس که ما خیلی زود می خواهیم به همه چیز برسیم. تغییر عادات، تغییر فرهنگ است. تغییر فرهنگ، زمان می برد.

 

2-مصاحبه با خودم

چی شده؟

نمی دونم. ولی چرا فکر می کنی باید چیزی شده باشه.

چون مثل قدیما نیستی.

مگه قدیما چطور بودم؟

مرتب وبلاگت رو می نوشتی. نوشته هات سرشار از زندگی و امید بود. پر از نور و روشنی.

آره درسته. تقریبا هر هفته می نوشتم. معمولا هم جمعه ها. اما اونها از سر وظیفه نبود. همه اش جوشش بود. بی آنکه ذره ای نیاز به کوشش داشته باشد. من از زندگی می نوشتم و امید می دادم چون همه چیز برام روشن بود.

خب یعنی حالا همه جا تاریکه؟

نه. نمی دونم. شایدم آره. شاید قبلا میزان انرژی که به ام وارد می شد آنقدر زیاد بود که سرریز می شد و نوشته های وبلاگی من سرریز همون نوشته ها بود. اما الان نه.

خب حالا چی شده که اینجوری شدی؟ اون انرژی ها خودشون می اومدند یا تو پیداشون می کردی؟

نه غالبا من پیداشون می کردم. گاهی وقتها هم خودشون از در و دیوار سرایزر می شدن.

خب الان دیگه نیستن؟

چرا هنوز هم هست.

مثلا؟

مثلا تازگیها آلبوم مایه ناز از سالار عقیلی دستم رسیده مجموعه ای تصنیف و آوازه همراه با پیانو. خییییییییییییلی آرامش بخشه. جون می ده واسه تنهایی گوش دادن و باهاش هماوا شدن. خیلی از شعراش هموناییه که اغلب اوقات ورد ذهن و زبانم بوده.

دیگه چی؟ چه چیز دیگه ای حالی به حالی می کنه؟

مثلا برگریزای پاییز حالمو خوب می کرد. همین چند روز پیش که برف اومد و من برای اولین بار متولد شدم. حس خیلی قشنگی بود. خیییییییییییییییلی خییییییییییییییییلی زیاد.

فکر نمی کنی این خیلی رمامتیک باشه؟

اگه منظورت از خیلی، خیییییییییییییییییییییییلیه، نه اصلا اینجوری نگاه نمی کنم. تازه فرض کنیم که باشه. حالا کی گفته رمانتیک بودن یه کمش خوبه و دو کمش بده؟ من اصلا دوست ندارم توی فضای خصوصی هم عرفی بشم. همینقدر که به جامعه اجازه داده ام تا این اندازه واسه ام حد و حدود تعیین کنه ، خیییییییییلی لطف کرده ام! جامعه برای جامعه شناسی به قد من، در فضای خصوصی و شخصی ام، فی نفسه هیچ قداستی نداره.

یعنی چی فی نفسه؟ این قداست یعنی چی؟

ببین عزیز دلم من توی فضای خصوصی خودم روانشناسانه رفتار می کنم. ولی در عرصه عمومی جامعه شناسانه.

اوکی. بگذریم. خب دیگه چی؟ دیگه چی حس و حالت رو عوض کرده تازگیا؟

هیچی. همونایی بود که گفتم. راستی چرا. عروسی دو تا از دوستام. باعث و بانی اش هم خودم بودم. سر و سامون گرفتنشون خوشحالم کرد.

مگه تجرّد بی سر و سامانیه که اینجوری حرف می زنی؟

البته در نگاه فردی و از بعد روانشناختی نه. یعنی لزوما نه. تاهل هم لزوما به معنای سر و سامان نیست. اما معنی در ابعاد اجتماعی و از نگاه جامعه شناختی همینطوره. یعنی ازدواج و تاهل دقیقا به معنای سامان گرفتن و خوشبختی و تجرد در خوشبینانه ترین تفسیر جامعه شناختی یعنی خوشبخت نبودن!

یعنی کسی نمی تونه به تنهایی احساس خوشبختی بکنه؟

جواب دادن به این سوال سخته. من پشت این سوال همه شاگردا و دوستای مجرد عزیزتر از جان خودم رو می بینم. ببینین ازدواج یک ارزش اجتماعیه. یک قرارداد اجتماعیه. به میل من و شما هم عوض نمی شه. یک واقعیت اجتماعی به معنای دورکیمی. محرومیت از این ارزش، رنجش به دنبال داره. شما اگه خیلی به لحاظ روانشناختی و جامعه شناختی قوی باشین می تونین تقدس ازدواج رو از ذهن خودتون پاک کنین تا از نداشتن این موهبت اجتماعی رنج نبرین. ولی این کافی نیست. چون دیگران خیال می کنن شما از نداشتن این موهبت در رنج هستین یا شما خیال می کنین که دیگران خیال می کنند شما در رنج هستین. و این شما رو رنج می ده. حالا گه یه آدم معمولی باشین خیلی از رنجهای دیگه تون رو هم با همین قاطی می کنین. اونوقت علت العلل همه چیز رو در ازدواج نکردن می بینین. ازدواج در بدبینانه ترین تفسیر، یه نمای خیییییییییییلی قشنگ بر دیوارهای یک ساختمون کلینگیه که در اولین زلزله ممکنه فرو بریزه. با اینحال آدمهایی که این ساختمون رو ندارن حسرت نماشو می خورن ولی اونی که ساکن این ساختمونه داره از نگرانی و استرس داغون می شه. با اینحال وقتی رهگذران و تماشاچیای این ساختمونو می بینه چنان تظاهر به آرامش و خوشبختی می کنه دل اون طفلکیا کباب می شه.

خب چرا این کارو می کنن؟

شاید بخشی از این کاراشون واکنشی ناخودآگاه به رنج شدید درون این ساختمون باشه. من فکر می کنم بزرگترین بدبختی خیلی از آدمها، خوشبختی اطرافیانشونه. آن هم نه خوشبختی واقعیاطارافیانشون. چون آدمهای دسته اول خیال می کنند که دیگران خوشبختن و همین خیال باعث بدبختی شون می شه.

لابد بزرگترین خوشبختی بعضیا، بدبختی اطرافیانشونه!

بله همینطوره. یعنی متاسفانه همینطوره. البته از دیدگاه من این مدل خوشبختی خیلی حقارت آمیزه. مثل اون مدل بدبختی که اون هم حقارت آمیز بود. هر دو دسته به نظر من استقلال نظر ندارند. برای هر دو دسته این دیگران هستند که تصمیم می گیرند که چه حسی داشته باشند.

خب یعنی شما تحت تاثیر اینجور شرایط قرار نمی گیرین؟

قبلنا چرا. خیلی هم زیاد. ولی از وقتی با جامعه شناسی به معنای دقیق آن آَشنا شده ام تاثیر پذیری ام کم شده. کمتر کسی می تونه با اظهار بدبختی یا خوشبختی اش حس مثبت یا منفی رو به من منتقل کنه. یعنی حلقه دوستان و آنشایان من به ندرت این تیپی هستند. گاهی هم که اینجور آدمها رو می بینم و تلاش وحشتناکشون رو برای نماسازی ساختمون شون می بینم عمیقا دلم به حال درون ساختمونشون می سوزه.

شاید این تصور شماست. شاید خیلی ها وجود داشته باشن که اصلا این موضوع رنجشون نده!

آره ولی شاید. شاید شما راست بگین. شاید من خیال می کنم که دیگران رنج می برند. ولی من به نبوغ خودم اطمینان دارم. من دریافت حسی ام از اطرافیانم خیییییییییلی نزدیک به واقعیته. با اینحال امیدوارم تصور شما درست باشه.

خب دیگه چی؟ شعر جدید؟ گذار جدید به طبیعت؟

اووووه شعر گفتی یه چیزی یادم اومد. هفته پیش که انتخابات انجمن جامعه شناسی شاخه خراسان برگزار شد. شب اش، یکی از دوستان یه شعر قشنگ و لطیف از فاضل نظری واسه ام فرستاد حالم رو اساسی عوض کرد.

چه شعری؟

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است     فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است.

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود.        گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است.

مخصوصا این یکیش

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود    یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است.

حس خیییییییییلی قشنگی توی این شعر هست. من این حسهای ناب رو دوست دارم.

انتخابات انجمن جامعه شناسی دیگه چی بود؟

نمی دونم شاید بهتره بگذریم ازش!

خب چرا؟

چون یه حس پاردوکسیکال به ام منتقل می کنه. از اینکه آدمهایی رو می بینم که یه نسیم کوچک یک انتقاد دانشجویی ، علیرغم گذشت چارده پانزده سال، در ذهنشون طوفان رو تداعی می کنه تاسف می خورم. با اینحال نتایج انتخابات جالب بود. جامعه شناسی در مشهد از حالت یک قطبی فردوسی خارج شده و پیام نور و جهاد دانشگاهی و آموزش و پرورش و دانشگاه آزاد اونو به یک پنج ضلعی تبدیل کرده اند. من فکر می کنم شاگردای ما بزرگ شده اند و دیگه نباید به چشم شاگرد نگاه شون بکنیم. اونها مستقلا تصمیم می گیرند و اساسا به استاد سالاری در عرصه تصمیم گیریهای انجمنی اعتقاد ندارند. من از این روحیه خیییییییییییییلی خوشم اومد.

من که نفهمیدم. خب بگذریم. راستی نگفتین با طبیعت چطورین؟

چرا اون بالا گفتم. من برای کشف طبیعت یاد گرفته ام که دور نرم. طبیعت نزدیک من هم خییییییییییییلی زیباست.

 

3-حق ناراحت شدن

بر این باورم که یکی ازمهمترین حقوق آدمی حق ناراحت شدن و غصه خوردن است. ما حق داریم ناراحت بشویمو غصه بخوریم بی آنکه کسی به خودش اجازه بدهد در آن دخالتی بکند. من بر این عقیده ام که دخالت دیگران پیش و بیش از آنکه بخاطر دوست داشتن ما باشد بخاطر آن است که خودشان را دوست دارند. وقتی که ما ناراحت هستیم، آنها ناراحت می شوند چون آنها خودشان را دوست دارند و دوست دارند شاد باشند یا لااقل بدشان می آید ناراحت باشند. البته این حالت آنها غالبا ناخودآگاه است. با اینحال چه خودآگاه باشد و چه ناخودآگاه، آنها هم حق دارند بخواهند ناراحت نباشند یا خوشحال باشند. خب حالا شرایطی را تصور کنید که ما و آنها در یک گروه زندگی می کنیم حق ناراحت شدن ما با حق خوشحال شدن آنها در تعارض باشد! در اینجور مواقع چه باید کرد؟ تازه این که چیزی نیست. چون این مدل حق داشتن به معنای اجازه داشتن است. اگر حق به معنای طلب داشتن باشد و به موجب آن طرف مقابل تان مکلّف به انجام کاری بشود، در هنگام تعارض یا تقابل حقوق ما با حقوق دیگران چه کار باید بکنیم؟

من نمی خواهم نسخه ای تجویز کنم ولی اعتقاد دارم رفتار ما در چنین مواقعی (نه تنها در مورد این حق بلکه در مورد تمامی حقوق) به دو عامل مهم بستگی دارد نخست درجه وارستگی اخلاقی، وارستگی کمک می کند از حق خودمان چشم پوشی کنیم. این عامل خود بستگی به تقیدات دینی و نوع دینداری (مناسکی یا غیرمناسکی) سطح اگاهی (نه لزوما سواد و مدرک) و همچنین خودشناسی افراد دارد. عاملدوم میزان خلاقیت.یا نبوغ است که کمک می کند حق ما برآورده شود بی آنکه تکلیفی بر دوش دیگری گذاشته شود! می دانم نمی پرسید چه جوری! نبوغ یعنی همین دیگه.دو عاملی که من نام بردم عوامل نزدیک به این معلول هستند. عوامل دور متعددی می توان پیدا کرد که مکانیسم تاثیرگذاری آنها خواه ناخواه از طریق این دو است.

بر این باورم که یکی ازمهمترین حقوق آدمی حق ناراحت شدن و غصه خوردن است. ما حق داریم ناراحت بشویمو غصه بخوریم بی آنکه کسی به خودش اجازه بدهد در آن دخالتی بکند. من بر این عقیده ام که دخالت دیگران پیش و بیش از آنکه بخاطر دوست داشتن ما باشد بخاطر آن است که خودشان را دوست دارند. وقتی که ما ناراحت هستیم، آنها ناراحت می شوند چون آنها خودشان را دوست دارند و دوست دارند شاد باشند یا لااقل بدشان می آید ناراحت باشند. البته این حالت : آنها غالبا ناخودآگاه است. با اینحال چه خودآگاه باشد و چه ناخودآگاه، آنها هم حق دارند بخواهند ناراحت نباشند یا خوشحال باشند. خب حالا شرایطی را تصور کنید که ما و آنها در یک گروه زندگی می کنیم حق ناراحت شدن ما با حق خوشحال شدن آنها در تعارض باشد! در اینجور مواقع چه باید کرد؟ تازه این که چیزی نیست. چون این مدل حق داشتن به معنای اجازه داشتن است. اگر حق به معنای طلب داشتن باشد و به موجب آن طرف مقابل تان مکلّف به انجام کاری بشود، در هنگام تعارض یا تقابل حقوق ما با حقوق دیگران چه کار باید بکنیم؟

من نمی خواهم نسخه ای تجویز کنم ولی اعتقاد دارم رفتار ما در چنین مواقعی (نه تنها در مورد این حق بلکه در مورد تمامی حقوق) به دو عامل مهم بستگی دارد نخست درجه وارستگی اخلاقی، وارستگی کمک می کند از حق خودمان چشم پوشی کنیم. این عامل خود بستگی به تقیدات دینی و نوع دینداری (مناسکی یا غیرمناسکی) سطح اگاهی (نه لزوما سواد و مدرک) و همچنین خودشناسی افراد دارد. عاملدوم میزان خلاقیت.یا نبوغ است که کمک می کند حق ما برآورده شود بی آنکه تکلیفی بر دوش دیگری گذاشته شود! می دانم نمی پرسید چه جوری! نبوغ یعنی همین دیگه.دو عاملی که من نام بردم عوامل نزدیک به این معلول هستند. عوامل دور متعددی می توان پیدا کرد که مکانیسم تاثیرگذاری آنها خواه ناخواه از طریق این دو است.

پ.ن: بخش مهمی از دوستانی که من خیلی دوستشان دارم همانهایی هستند که می توانم این مدل تصورات و تفکراتم را با آنها در میان بذارم یا با من در میان بگذارند.

 

4-یک تجربه

بارها پیش آمده که وقتی در حال رانندگی هستم منظره روبرو یا کنار بسیار زیبا به نظر می رسد اما وقتی توقف می کنم و پیاده می شم اون زیبایی قبل محو می شه. اوایل خیلی واسم سوال برانگیز بود. حتی یکبار به این نتیجه رسیدم که بعضی مناظر رو باید گذرا تجربه کرد. زیبایی اونها به گذار گره خورده. حتی عکسی که در هنگام گذار از اونها گرفته می شه نمی تونه زیبایی شون رو نشون بده. باید ازشون فیلم گرفت. فیلم می تونه به نحو بسیار موثری زیبایی گذار رو نشون بده. به این ترتیب من به نحوی شهودی و اکتشافی نیاز به فیلم و عکس رو در خودم به طور جداگانه شناخته ام.

اخیرا یه تجربه دیگه داشتم. این بار متوجه شدم تفاوت زیبایی منظره روبروی من از داخل ماشین و بیرون آن،  ربطی به گذار نداره. حاصل این تامّل برایم جالب بود. حقیقت اینه که زیبایی برخی مناظر از داخل ماشین تحت تاثیر کادر پنجره هایی است که ما از قاب آنها بیرون را نگاه می کنیم در حالیکه وقتی پیاده می شویم بدون کادربندی بیرون را تماشا می کنیم. کادرها در احساس و شناخت ما تاثیر بسیار تعیین کننده ای دارند. این تاثیرپذیری احساسی یا شناختی منحصر به طبیعت و کادر پنجره ماشین نیست. در هر شرایطی و در باره هر سوژه ای صادق است. حال که اینقدر تاثیرپذیریم و اغلب اوقات هم ناخودآگاه. پس جا دارد که مقداری از مطلق انگاریهایمان کوتاه بیاییم.

 

5-میم مثل مادر

از زمستان امسال معلوم بود که به زودی نوبت این یادداشت هم خواهد رسید. از وقتی که به مشهد آمدم هر سال زمستان مهمان ما بود. ولی سه چهار سال بود که نمی آمد. بالاخره امسال با اصرار زیاد من و بچه ها آوردیمش. از اواخر مهر اومد تا اواسط اسفند. احوال جسمی اش بسیار متغیر بود. آسم، نارسایی قلبی و فشار خون بالا در هفتاد پنج سالگی. اگرچه اساسا نشد یک هفته مداوم حالش خوب خوب باشد، ولی روزهای خاطره انگیزی داشتیم با هم. وقتی موقع رفتن به فرودگاه بدرقه اش می کردیم من بوضوح می دونستم که این آخرین بدرقه اش توی مشهده.
عید که شمال رفتیم حالش کمی مساعد بود. برگشتنی که خداحافظی می کردیم یه حس درونی به ام می گفت این آخرین خداحافظی ماست. نرمه گونه هاش، وقت بوس خداحافظی صبح زود دوازدهم فروردین به خوبی یادمه.
شنبه گذشته زنگ زدند که توی سی سی یو بستری شده. سکته مغزی و دیابت و نارسایی کلیوی و در عرض سه روز زخم بستر هم به مشکلات قبلی اش اضافه شد. سه شنبه صبح رسیدیم بیمارستان انزلی. اونی که رو تخت بود هیچ چیزی اش شبیه مادر من نبود جز آبی چشماش. نمی دونم چطور شد که عصر سه شنبه حالش عادی شد. رو چهارشنبه هوشیاری کامل داشت. حرف زدیم و شوخی کردیم. خوشحال بودم. جالب بود در همان اوضاع و احوال از من و بچه ها گلایه رد چرا درس و کلاس رو ول کردین اومدین اینجا. یه وقتی دکتر داخلی ازش سوال کرد حاج خانوم از بهشت چه خبر؟ جواب داد خبر خییییییییییییلی خوب. جالب بود واسه ام. اعتماد به نفس اش برای من همیشه الگو بود. به عنوان مثال با اینکه فارسی رو خوب بلد نبود ولی غیر ممکن بود دوست یا آشنایی به خانه ما بیاید و مادرم با او سر صحبت باز نکند. گاهی اوقات دقت که می کردم می دیدم نصف عبارتهایی که می گوید تالشی یا ترکی است!
اما از عصر پنج شنبه مجددا حالش بد شد. هوشیاری اش رو کامل از دست داد. نه حرفی نه حرکتی. فقط چشماش باز بود. فایده ای نداشت. شنبه صبح که رفتم با مسئولیت خودم گواهی ترخیص اش رو امضا کردم ببرمش خونه خودش تمام ابرای آسمون دلم بارونی شد. احساس گناه نمی کردم. دکترها به مسئولیت حرفه ای شان عمل می کردند. آنها تا آخرین نفس تلاش شان رو می کردند. ولی چه فایده ای. تلاش برای طولانی شدن شکنجه. اینجور جاها پزشکی به بن بست می خوره. تمام این روزها ذهنم درگیر حق انتخاب مرگ بود. جامعه سنتی حق انتخاب شکل مردن و زمان مردن را از آدمی گرفته است. ما بر اثر فشارهای شدید هنجاری موظفیم فقط همان شکلهایی بمیریم که جامعه مجاز می داند. جالبه که شکنجه این فشارهای هنجاری از شکنجه بیمار محتضر هم بیشتره.
بردیمش خونه. نمی دونستم که چقدر باید شمال بمونم. کلاسامو چکار می کردم. هیچ کس نمی دانست چه بگوید. دست به دامن دوست عزیزم شدم. با خدا مشورت کرد و قرار شد من با بچه های به سمت مشهد راه بیافتم. خدا حافظی کردیم. اشکی باقی نمونده بود. دیروز ظهر رسیدیم مشهد. عصر وسط کلاس آمار پیام گذاشتند که روح مادرم نجات پیدا کرد و پر کشید به آسمون و من خوشحال شدم. خوشحال بابت رهایی از شکنجه درد. و امروز عازم شمالم. دیگه توان رانندگی ندارم. باید پرواز کنم.
توی بیمارستان بخش سی سی یو روبروی بخش زایشگاه قرار داشت. یاد کتاب زندگی های بسیار استادان بسیار که عید خوانده بودم افتادم. هیچ کس نمی میرد.

این عکس از آخرین عکسایی است که ازش گرفتم. روزای آخر برده بودیمش حرم. این عکس برای من خیلی زنده است. لبخندش کار سوسوی منه که به زبان محلی گفت کوه چمون را (قربون آبی چشمات)

از همه دوستای عزیزی که با تماسها یا پیامهاشون منو توی این چند روز همراهی کردند، ممنونم.

 

6-حقوق آدمی

مدت طولانی است که ذهنم با منشاء حق و تکلیف درگیره. اینکه من به عنوان یک انسان حقی دارم و چه تکلیفی. تعریف حقوق و تکالیف بسته به جهتگیری های فکری افراد متفاوت است. این جهتگیریها خود متاثر از نحوه اجتماعی شدن و عوامل متعدد دیگری است. اما من می خواستم به شرایط قبل از شکل گیری اخلاق برگردم. حالا اینو داشته باشین. دیروز داشتم لای کتابام دنبال چیزی می گشتم چشمم خورد به خاطرات آدم و حوا از مارک تواین. دیدم بررسی شرایط آدم و حوا مثال خوبیه برای بررسی حق و تکلیف. البته اگه کسی اهل گفتگو و نقد و بررسی باشه آغاز هر تعاملی برای او می تونه در شرایطی مثل شرایط آدم و حوا باشه! مزیت مثال آدم و حوّا برای نقد و بررسی حق و تکلیف اینه که هیچکدوم از این دو نفر نمی تونن به طرف مقابل شون بگن فلان موضوع حق منه، چون بابام اینجوری می گفت یا طرفای ما اینجوریه و در فلان کتاب اینو نوشته یا حاج آقامون اینجوری می گن. هر دو نفر در موقعیتی برابر قرار دارند. از این زاویه ای که من نگاه می کنم حوا موظف نیست بچه بیاورد همانطور که آدم موظف نیست خرجی حوا را تامین کند. حالا فرض کنید بر حسب تصادف بچه ای به دنیا آمد. وظیفه ی نگهداری بچه بر عهده ی کیست؟ کافی است حوّا چند روزی این کار را انجام دهد، پس از مدتی در این کار تجربه و در نتیجه مهارت پیدا می کند، سروکار داشتن با بچه احتمالا موجب تلطیف احساسات حوا می شود. حالا اگر یه روزی حوا به فکر کار در بیرون از منزل افتاد طبیعی است که آدم مشکل نگهداری بچه را پیش بکشد و به تقسیم کار خانگی استناد کند و فلان و بهمان.

همه حساسیت من سر همان جمله ای است که زیر آن خط کشیده ام. کافی است شما برای مدتی به هر انگیزه ای (از نوع دوستی گرفته تا منفعت طلبی) کاری را برای دیگری انجام دهید،  مطمئن باشید نتیجه ی طبیعی این فرآیند پیدایش حق برای دیگری و تکلیف برای شماست. به نظر من، از زاویه جامعه شناسی می توان تمامی حقوق و تکالیف مرسوم را مورد بازاندیشی قرار داد که چرا باید؟ در غیراینصورت ما در دامی قرار می گیریم که دیگران برای ما تنیده اند و خودمان نیز به تکمیل تار و پود این دام برای آیندگان کمک می کنیم.

 

7-ما هیچ ما نگاه

حتما براتون بارها پیش اومده که مجذوب یه منظره قشنگ، کودک زیبا، نم نم بارون، مهمونی بسیار دلپذیر، مصاحبت با دوست یا چیزهای متفاوت دیگر بشین. حسی که در اینجور لحظات به تون دست می ده اصطلاحا مسرت یا همون شادمانی گفته می¬شه طی چنین لحظاتی شما هیچ نیازی به یک واسطه برای ترجمه اون احساس شادمانی ندارید. یه اتفاق درونی عمیق بین شما و اون پدیده است.

شما اگر آدمی هستید که این اتفاق بارها و بارها براتون افتاده پس می تونین به شاخکهای حواس پنج و شش گانه تون اطمینان داشته باشید. طراوت و تازگی اون لحظات با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. حالا اگر ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها بعد از مواجهه با چنین لحظات زیبایی، خاطرات اون لحظات رو با خوتون مرور می کنید و وارد جزئیاتش می شین و دنبال تکرارش هستین و بعضی اوقات در حسرتش می سوزین، در حقیقت دارین به اش فکر می کنین و لذت می برین. اساسا پای لذت وقتی به میان می آد که شما اون خاطرات رو مرور کنین و جزئیاتش رو واسه خودتون و حتی دیگران تشریح کنین. دلتون می خواد برگردین به اون لحظات یا اون افراد و اونا رو مال خودتون کنین (همون میل غریزی به تملک).

شما در زمانهای بعدی هر چقدر بیشتر غرق لذت تجربه های مسرت بخش و شادمان برانگیز گذشته بشین نتیجه اش اینه از یکسو اون تجربه ها بتدریج خوار و خفیف می شن و از طرف دیگه فرصت تجربیات جدید رو از دست می دین. چون تا وقتی اونها تو ذهن تون هر تجربه جدیدی رو با همونها مقایسه می کنین. اونها در حقیقت به متری تبدیل می شن که همه تجربه های جدید رو می خواین باهاشون اندازه گیری بکنین. ذهنی که آکنده از چنین خاطراتی باشه در کم کم خلاقیتش رو از دست می ده و همیشه در گذشته زندگی می کنه.

ما باید به تعبیر کریشنا مورتی چنان توانایی در خودمان تقویت کنیم که آنها را بخاطر نسپریم. ما برای نجات از این بند و همواره نو شدن و تجربیات مسرت بخش داشتن، باید خودمان را از بند تجربیات قبلی نجات بدیم. به آنها فکر نکنیم. مثل آینه باشیم که هیچ چیزی در خاطرش نمی مونه. نه تجربیات تلخ و نه تجربیات شیرین. بخاطر سپاری تجربیات تلخ و شیرین گذشته، شاخکهای حسی ما رو کند و کرخت می کنن. حضور گذشته در حال و مشغولیت ذهنی ما به آنها کم کم ما رو به این نتیجه می رسونه خب دیگه چیزی به زیبایی و مسرت بخشی اون تجربیات وجود نداره. این مشکل دقیقا بخاطر اینه که ذهن ما اونها رو به یه ابزار استاندارد تبدیل کرده.

ما اگر بتونیم به چنان مهارتی که مورتی مد نظرش هست برسیم همه تجربیات برامون مسربخش و شادمانی آور خواهند بود. تجربیات در این حالت اصلا با هم مقایسه نمی شن. وقتی عمیقا به این تعالیم نگاه می کنم می بینم آدمها از دیدگاههای مختلف دارند به نتیجه واحدی می رسن. تجربه دکتر برویر وقتی که می گفت بیرون را به درون راه بده موید تعالیم کریشنا مورتی بود. حالا معنای این عنوان کتاب شعر سهراب را می فهمم که:

ما هیچ ما نگاه.

یا این تکه شعر از همین کتاب:

ای بهار جسارت! امتداد تو در سایه ی کاجهای تامل پاک شد! .....

 یا این یکی:

شاخه ی مو به انگور

مبتلا بود

کودک امد

جیبهایش پر از شور چیدن!

من وقتی اینجور مطالب را می خونم دوست ندارم کتاب رو ادامه بدم. چون شادمانی اون لحظه خیییییییییییییلی بزرگه. دلم می خواد همه جهان رو در اون شادی شریک کنم.

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج،

پرم از سایه ی برگی در آب:

چه درونم تنهاست.

این حس و حال مال لحظاتیه که سخنرانی دوم کریشنا مورتی رو در کتاب عشق و تنهایی ترجمه آقای مصفا خوندم. او این سخنرانی رو در سال 1979 انجام داده. دقیقا یعنی 32 سال پیش. حالا من در 44 سالگی اونو می خونم احساس می کنم شعف و شادمانی من کمتر از آن آدمهایی که در آن لحظات داشتن حرفاشو تجربه می کردن نیست.

آیا مبعث رسول، نگاهی نو به جهان نبود؟ آنهم وقتی که همگان غرق لذت بیمارگونه تجربه های پیشین خود یا نیاکان خود بودند! مبعث مبارک.

 

8-شاگرد خودم

من تا به حال سه چهار بار تجربه افتادن از درس داشته ام. آخریش تو همین دوره دکتری بود. اگرچه اولش خیلی برخورنده بود و قابل تحمل نبود ولی خیلی سریع زاویه دیدم رو عوض کردم. یعنی چاره ای نبود. من رنج می بردم ولی می داستم رنج من ناشی از نوع نگاه من است. ناشی از تعریفی است که از سواد، توانایی، مهارت، هوش و مهمتر از همه حقوق خودم داشتم. من می دنستم که بخشی از این تصورات و انتظارات متاثر از بازخورد اطرافیانی بود که مدت طولانی با آنها ارتباط داشتم و حالا شرایط تغییر کرده بود. آدمهای دیگری به حلقه اطرافیان من اضافه شده بودند که تعاریف پیشین را قبول نداشتند. من عادت کرده بودم به تعاریف قبلی. حالا نوبت به تجدید نظر در آن تعاریف رسیده بود. از کجا معلوم تعاریف جدید درست نباشند. اساسا هیچ تعریفی به خودی خود اصالت ندارد. شاید هم هیچ چیز ... !

این شد که نشستم به مطالعه در ارتباط با توسعه، جامعه شناسی صنعتی و اقتصادی و مخصوصا روش تحقیق کیفی. حتی برای توسعه و روش کیفی طرح درس هم نوشتم و قرار بود درس بدم که روش کیفی و روش تطبیقی رو موفق شدم تابستون ارائه بدم. گفتگو با شاگردام در تعمیق آموخته هام نقش اساسی داشت. دیماه که رسید قرار شد امتحان بدم. فرصت کافی در اختیار بود. بنابر این جلسات ضبط شده کلاس کیفی و تطبیقی رو شروع کردم به گوش دادن. یعنی خودم شدم معلم خودم. تجربه بسیار بسیار جالبی بود. من شاگرد خودم شدم و خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی بیشتر از موقعی که خوندم و درس دادم به شاگردام. مطمئنا اگه یه بار دیگه بخوام روش کیفی یا تطبیقی درس بدم نتیجه اش خیلی فرق خواهد داشت. ضمنا به لحاظ آموزشی هم برای من جالب بود. اشکالات روش تدریس منم تا حدی دستم اومد. طفلکی شاگردای نازنینم.

 

9-در ستایش آدمی

 

یوغ ورزا بر گردن مان نهادند

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده­مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

که بازماندگان را

                        هنوز از چشم

                                    خونابه روان است.

گاهی که خیییییییییییییییییلی ناراحت می شم، وقتی که جهان پیرامونم آکنده از خشونت می شود. به شاملوی عزیزم گوش می دهم. شاملو عظمت آدمی را به یاد من می­آورد و ایمانم را به حقارت بیمارگون کسانی که من و امثال مرا تحقیر می کنند صدچندان می کند.

دست زی دست نمی­رسد

که سدّ سفاهتی سیمانی در میان است.

وقتی زبان عاجز می ماند از بیان اشک و آه، شاملو آغاز می شود. او همزبان من است. من زبان او را بیشتر و بهتر می فهمم. هیچکسی به این قشنگی نمی تواند مرا تصویر کند.  وقتی به او گوش می دهم زیبایی اصیل خودم را در می یابم. زیبایی ریشه دار و ابدی. گرده های زخمی مرا با شعر و موسیقی مرهم می گذارد. او به من نشان می دهد که تمام هستی به ستایش من مشغولند. او به اشکهای خشکیده در چشم من نگاه می کند و می گوید روح تو با دشمنی و خونریزی بیگانه است. این بزرگی توست که ذهن کوچک آنان را آکنده از احساس خاری و خواری می کند. حضور تو انکار آنهاست. مثل حضور خورشید و انکار تاریکی.

نمی‌توانم زیبا نباشم

عشوه‌ای نباشم در تجلی جاودانه

چنان زیبایم من

که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند

در جهان پیرامنم

هرگز

خون
عریانی جان نیست


و کبک را

هراسناکی سرب

از خرام

بازنمی‌دارد

چنان زیبایم من

که الله اکبر

وصفی است ناگزیر

که از من می‌کنی

زهری بی‌پادزهرم در معرض تو

جهان اگر زیباست

مجیز حضور مرا می‌گوید

ابلها مردا

عدوی تو نیستم من

انکار توام.

 

 

10-از تنهایی مگریز، به تنهایی مگریز

دلم گرفته. گاه و بیگاه دلم می­گیره. اصلا معلوم نیست از کی. معلوم نیست به خاطر چی. ولی چاره ای نیست باید در ازدحام اطرافیان باید نقش بازی کنم که خوبم. من نباید ناخوب باشم. حق دارن اطرافیانم. اصلا کی که حق ندارد. همه و همه حق دارند. حتی گلها و گیاهان و حیوانات و دار و درخت. اینجور وقتا بچه ­تر که باشی دنبال بهونه­ ای می گردی می اندازی گردنش. انگاری وقتی علتش رو پیدا می­کنی از خودت رفع اتهام می­شه. یه جور تسکینه. یه کم که بزرگتر می­شی یکی­ رو پیدا می­کنی فداش بشی. دوستش داشته باشی تا وقتی که دلت خیلی می­گیره دو دستی بچسبی به­ اش و خودت رو کودکانه به داشتنش فریب بدی. تا رنج ناشی از خالی خودت رو با داشتنش فراموش کنی. هر چی که خالی وجودت آزار دهنده­ تر باشه، دامن آویزتر می­شی. گریه می کنی به درگاهش. به دست و پاش می­افتی. قهر می کنی باهاش. آشتی می کنی. غافل از اینکه این فرآیند قهر و آشتی رو خودت ساخته پرداخته می کنی تا لذتت بیشتر بشه. قهر می کنی تا از آشتی بعدش بیشتر لذت ببری. تا ناز بشی. توازشت کنه. اگه طرف یکی از نوع خودت باشه که حتما بعد یه مدت کوتاهی به اشباع می رسه. چون آدمای معمولی ظرفیت پرستش رو ندارند. خدایانی زمینی هستند به دنبال بندگان بیشتر. تو هم اگه یه بنده معمولی باشی، وقتی از خدای زمینی خودت معجزه نبینی عوضش می کنی. یه خدای دیگه. یه راز و نیاز دوباره. عطش خواهش. لذت نوازش. و باز تکرار. اگه خیلی معمولی باشی قید خدایان زمینات رو می زنی و دست به دامن مخدّرات می­شی تا دلگرفتگیتو فراموش کنی. ولی همین مخدّرات هم بعد مدتی اثراتشونو از دست می دن. سعی می کنی عوض کنی. اگه خیلی .... باشی تا آخر عمر به عوض کردنشون سرگرم می­شی ولی وای به حال روزی که آدم بشی.

گاهی هم دلگرفتگیتو با خدای خودت تو آسمونا در میون می ذاری. باهاش قهر می کنی. اصلا باهاش حرف نمی زنی. میای به سمت زمینی ها ولی وقتی ناکام می-شی دست از پا درازتر بر می گردی به سمت آسمون. آشتی می کنی باهاش. مثل یه بچه کوچولو به دست و پای خدای پدر و مادر می افتی. تا دل گرفتگیت برطرف بشه. که گاه و بیگاه می­شه. یعنی خدا کنه که همیشه بشه.

ولی وای به حالت فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی رو اونجوری که باید بخونی بخونی. یا حداقل اونجوری که من فکر می کنم باید بخونی بخونی. اونوقته که خدای آسمونت دود می­شه می ره هوا. تو نمی­تونی به پای خدای ساخته پرداخته ذهن خودت بیافتی و ازش چیزی بخوای. چون تو نمی­تونی خودپرست باشی. پس می ری سراغ اونایی که مثل تو درد می کشن. مثل تو دلشون گرفته. و چه سخت این مدل آدمها رو پیدا می کنی. گاهی فقط لای کتابها پیدا می شن. لای صفحات وب. وقتی عمیقا به تاملات خودپردازانه این تیپ آدمها نگاه می کنی می بینی چقققققققققدر تو شبیه اونایی و اونا شبیه توئن. یهویی غنچت گل می شه. انگار تمام دنیا رو به ات داده­ ان. خوشحال می ­شی که چه خوب شد اونا هستن. و این یعنی اینکه تو داشتی از تنهایی خودت فرار می کردی. تو از خالی خودت نفرت داشتی. این همه تلاش فقط برای پرکردن همین خالی وجود بود. و به این ترتیب این خوشحالی کودکانه فورا محو می­شه و تو باز هم تنها می­شی. به اون آدمهای نایاب هم که نگاه می کنی می بینی در همون حال که دارن به خوشحالی کودکانه تو می خندن از غصه کودکانه تو در ادراک تنهایی گریه می کنند و دستی به سر و روت می کشن که از تنهایی مگریز به تنهایی مگریز.

/ 1 نظر / 34 بازدید
بهار

سلام. جالب بود مطالب تون. نکات آموزنده زیادی داشت. احساس کردم بعضی از لحظات رو درکنار نوشته هاتون تجربه کردم.فقط خیلی از غم نوشته بودید. دل ادم می گیره. تنوع زیادی داشت. نتونستم همه شو بخونم. به نظرم اگه همین مطالب رو تدریجی میگذاشتید اینجا خواننده با تمرکز بیشتری میخوندشون. به هرحال ممنون که بازهم آموختید بعضی چیزهای تازه رو به من